دانلود رمان اسرار جنگل تاریک pdf

دانلود رمان اسرار جنگل تاریک pdf

دانلود رمان اسرار جنگل تاریک pdf

خلاصه:

دانلود رمان اسرار جنگل تاریک روی تخت جابجا شدم. به ساعت نگاه کردم؛ ده صبح بود. به سختی روی تخت نشستم.صدای آقای خرم می اومد؛ که داشت با مامان صحبت می‌کرد. رفتم سمت کمدم، شالم رو برداشتم؛ و سرم کردم. بلوزم رو مرتب کردم. در رو، بازکردم و؛ از اتاق رفتم بیرون. تازه به بالای راه پله

از متن:

رسیده بودن. هردو باتعجب نگاهم کردن. مامان با عجله اومد؛ سمتم.

– عزیزم، چرا اومدی بیرون؟

دستم رو، به علامت صبر کردن، جلو بردم؛ وگفتم؛

-صبر کنن مامان.

به آقای خرم سلام کردم؛ و رو به مامان گفتم؛

– خوبم مامان. نگرانم نباش. تصمیمم رو گرفتم. می‌خوام باهاشون صحبت کنم.

– ولی دخترم…

بادستم اشاره کردم؛ که ادامه نده. نگران نگاهم کرد. خوشحالی از چشمهای سعید خرم پیدا بود. مامان رفت توی اتاقم؛ وکمی تخت رو مرتب کرد؛ کمکم کرد؛ روی تخت بشینم.

– آقای خرم. میتونین بیاین داخل.

جلوی در ایستاد. کمی به اتاقم نگاه کرد؛ و اومد داخل. به مامان اشاره کردم؛ که بره. وقتی در، رو بست؛ آقای خرم جلو اومد؛ و روی مبل نشست.

– خوب. از کجا شروع کنیم؟

دانلود رمان اسرار جنگل تاریک
– از کجا میخواین بشنوین؟

– ازاولش.تصمیمتون.

ضبط صوت کوچیکش رو، از کیفش درآورد؛ و تنظیمش کرد.

فکرم به طرف گذشته رفت. به اون روزای خوش. به دوستهای خوبم، که دیگه پیشم نبودن…

– اواسط خرداد بود. می‌دونستیم شمال، توی اون ماه زیباترین وآرامش بخش ترین جایی است که می‌تونیم؛ یک سفر خوب داشته باشیم. چهارنفربودیم. ماهایا و روشنا خواهربودن؛ و با روژان دوستهای صمیمیم بودن. قراربود؛ بریم گیلان. پدر روشنا برامون ویلا گرفته بود.

اون روز مثل یه فیلم، اومد جلوی چشمام.

“فلش بک_پانزده خرداد”

دانلود رمان اسرار جنگل تاریک
قرارشده، با ماشین روژان بریم. میاد دنبال من؛ و از اینجا با هم، می‌ریم دنبال ماهی و روشنا. تقریبا آماده بودم؛ و مامان طبق معمول سفارشات همیشگی رو می کرد. اینبار نگرانتراز دفعات قبل بود. بابا هم دست کمی از مامان، نداشت. با اینکه سعی داشت؛ مامان زو آروم کنه؛ تا کمتر سفارش کنه؛ و نگرانیش ازبین بره؛ اما چشمهاش نگران بودن. سعی کردم؛ انرژی منفی رو بزنم کنار.

و رفتم بیرون. روژان جلوی در منتظر بود. کوله وکیف مسافرتی ام رو گذاشتم؛ روی باربند و سوار ماشین شدم. بعد از سلام، و احوالپرسی راه افتاد، سمت خونه ی ماهی و روشنا. حدودا چهل و پنج دقیقه توی راه بودیم؛ ترافیک کلافه امون کرده بود؛ بلاخره رسیدیم. به روشنا زنگ زدم. سریع جواب داد؛

_ هنوز آماده نیستم!

_ بترکی دختر. چیکارداری میکنی؟

_ کارداشتم، خب.

_ ماهی کو؟

_ میگم بیاد.

_ زود حاضر شو؛ منتظریم. علافم کنی؛ کشتمت روشی.

_ هانیه …

_ کوفت. کر شدم.

_ صد بار گفتم؛ اسمم رو درست بگو، بی‌تربیت.

_ خودتی. دوس دارم بهت بگم؛ روشی. حالا هم انقدر حرف نزن. آماده شو.

_ ایش. حالا تو هم. الان میام.

تماس رو قطع کردم؛ و پوفی کشیدم. روژان با خنده گفت؛

_ تو که میشناسیش. چرا به ماهایا زنگ نزدی؟

_ حواسم نبود.

درباز شد؛ و ماهایا- با لبخند همیشگی اش- اومد سمتمون.

_ سلام ماهی.

_ سلام هانی. چطوری؟

_ عالی …


نویسنده:Zohreh.s.p

موضوع:ترسناک،هیجانی

طراح:لیدی زرد

تعداد صفحات:۷۳


لینک دانلود رمان اسرار جنگل تاریک

نظرات شما :

:: ارسال نظر