دانلود رمان روز برفی

این مطلب را به اشتراک بگذارید (sharing)

دانلود رمان روز برفی

دانلود رمان روز برفی

آنگاه که در چنگالِ سرد وحریصِ مرگ، اسیر میشوی..

آنگاه که سیاهی بر وجودت غالب میشود وگمان میکنے راهِ گریزی نیسـت..

اما ناگاه دستے به سمت تو دراز میشود..

…..

به نام خدا….

کیفم رو پرت کردم گوشه اتاقم وبابغض مشغول درآوردن لباسهام شدم…دراثر سرعت بیش از حدم دکمه وسطی مانتوم پاره شد وبعد ازفتادن زیر میزجا گرفت..حرص وعصبانیم اوج گرفت ودراخر مثل همیشه باضعف بغضم برنده شد وترکید..همونجا وسط اتاقم نشستم وزار زار گریه کردم …مامانم همچنان داشت دستگیره در روفشار میداد وصدام میزد:دریا جان قربونت برم مگه چیشده مادر؟..خب داداشت نتونسته بیاد ..کار براش پیش اومده..این که دیگه لجبازی وگریه کردن نداره…

باحرص وبغض جیغ زدم”نداره..گفتنش برای شما راحته مامان..من ابروم رفت…میدونی چقدر منتظرش موندم؟..میدونی همشون مسخرم کردن؟…

امروز قول داده بودخودش بیاد دنبالم…منِ خرو باش چقد پز حضرت اقا رو دادم واونام چقد ذوق کردن میخوان ببیننش..ولی با بدقولیش ابروم رو برد”
مامان یبار دیگه دستگیره سمت پایین هل داد وبانرمی گفت”من ازدست تو چیکار کنم دریا؟…درو چرا قفل کردی؟…

این بچه بازیا ازسن وسال تو بعیده” بابغض لب برچیدمو گفتم”تا مرتضی نیاد بازش نمیکنم”

مامان به اصرارش ادامه داد وازم خواهش کرد بیام بیرون ولی من سرتق تر ولجباز تر از این حرفها بودم..دراخرم خسته شد ورفت….

دوباره نگاه تمسخرامیزشون جلوی چششم اومد…احساس کردم یه دشنه رو صاف فرو کردن وسط قلبم…مخصوصا حرف اتوسا واقعا اتیشم زد”هـــــه..میگم این داداش گرامی ومعروفتون کجان پس؟…قرار بود بیاد دنبالت؟..کوش پس؟..دلم سوخت واست”بعدم با تمسخر خندید وروبه دوستای بدتراز خودش گفت:بریم بچها….

ازلجم تمام مسیر رو پیاده طی کرده بودم…پاهام هنوز ذق ذق میکرد…بلند شدم وخودم رو تو اینه برانداز کردم…با اون موهای آشفته و واشکهای خشک شده رو پهنای صورتم ،شبیه جنگلیا شده بودم…اهی کشیدم وشونه رو برداشتم و موهام رو صاف کردم…رفتم دستشویی اتاقم وآبی به صورتم زدم ..خنکای اب کمی ازالتهاب درونمو کم کرد..اما تا نمیومد اروم نمیشدم ..اعجازش به حدی بود که هم درد بود وهم درمون….

به حد مرگ بهش وابسته بودم ..ازبچگی همین بودم..ازوقتی تونستم مفهوم خانواده رو تشخیص بدم مرتضی یه دایره پررنگ بوده برام..داداش مهربونی که دیوونه وار دوسش داشتم..

تنها کسی که همیشه میزبان دردودل های من بوده..تنها گوش شنوای من..الان هم به خوبی میدونستم که نمیتونم زیاد موضعم رو حفظ کنم ودرنهایت تسلیم میشدم..تسلیم مهربونی مرتضی وبازم مثل همیشه باضعف خودمو تو بغلش مینداختم..این ضعف ازازل بامن بوده وشاید مهربونی ومراقبت بیش ازحد مرتضی بهم ووابستگی شدید من بهش این ضعفو به وجود اورده…باصدای کشیده شدن دستگیره ودرپی اون دریا گفتن عقب برگشتم


نام رمان : روز برفی

نویسنده : الناز سلیمانی

ژانر : عاشقانه

فرمت رمان : pdf

نظرات شما :

دیدگاه ها بسته شده اند.