دانلود رمان مینو

دانلود رمان مینو

دانلود رمان مینو

رمان مینو درباره ی دختر و پسریه که با وجود چهار سال همکلاسی بودن ، درست روز آخر دوره ی لیسانسشون با هم آشنا میشن …. اون هم به واسطه ی یک دعوای همیشگی و پیش پا افت

….

امیران با اخم آشکاری برگشت و مجید و خانم نامداری هم به هم نگاهی انداختن .. عجیب بود که توی این یه مورد خبرگذاری خانمها عقب مونده ! ؟ کدوم بنده خدایی بوده که اینقدر کم گرفته ؟۱۴تعجب مجید از توی صداش پیدا بود: دانیال جوابش رو داد : میگن احتمالا لج کرده خانم نامداری هم وارد بحث شد : لج کرده ؟ چرا ؟ ، پایین ترین ۱۴ – آخه نمره ها رو یه سره رد کرده آموزش، نمره ها رفته تو کارنامه.. البته اینکه به جز اون دوتا و نیم بوده هم بیشتر باعث تعجب بچه ها شده بود . از نوری بعید بود۱۶نمره اش هم برای خانم ارجمندی انگار مهم نبود و امیران هم سر به زیر راهش رو می رفت

.. آرمان : رامین نکنه یکیش تو باشی ؟ و خیلی سریع روی دوش رامین پرید : راستشو بگو رامین هم به همون سرعت کمر راست کرد و دستای آرمان رو از دور گردنش باز کرد : زبونتو گاز بگیر. من واسه نوری مث خر سگ دو زدم ؛ اگه من باشم که خودش و آموزشو یکی می کنم

.. واکنش همه امون یه چیز بود : اوووووه .. خانم نامداری حالا دیگه با همه مون ندار شده بود، هرچند با من از اولشم ندار بود و احتمالا به خاطر پیش زمینه ای که از دوستیم با مجید داشت : چه خشن شدی یهو ! مجید هم دستشو دور شونه خانم نامداری حلقه کرد : رامین ببند دیگه ، خانمم ترسید

– مجیــــد امیران تنها کسی بود توی جمع که نمی خندید ؛ جلوتر از مجید می رفت و توی تیررس کامل نگاهم بود رامین و آرمان جلوی دانشکده جداشدن تا به ایستگاه اتوبوس برن و خانم ارجمندی هم دنبال دانیال و احسان به سمت چپ رفت .. کنار پله های سرسرا ایستادیم و مجید یکی از جعبه ها رو از من گرفت : من اینو می برم بالا ،گروه آمار . تو هم برو گروه ریاضی

– حالا واجبه همه رو خبر کنی ؟ چشمک زد : دستور خانمه ، باید اطاعت بشه

– مجیــد به سمت من برگشت : دروغ میگه آقا سیاوش ، خودش وقتی می خرید می گفت می خوام همه رو خبر کنم به حرف خانم نامداری خندیدم و سر تکون دادم : خیلی خوب ، پس زحمت آموزش رو هم خودت بکش ولی ..

– اوو .. اینا که خودشون یه جعبه شیرینی جدا می خوان خانم نامداری صداش رو پایین آورد : زشته مجید یواش تر .. میشنونا ..

– هنوز نرفتن ؟ پس تو سریع برو تا منم جیم بزنم بالا تا نیومدن .. عجب بی شعوریه این بشر ! روی اینکه نباشن حساب کرده ! بدون اینکه بتونم جلوی خنده ام رو بگیرم به سمت راستم رفتم که خانم نامدرای بازم به حرف اومد

– مجید، واسه دفتر رئیس دانشکده هم ببر


نام رمان : مینو

به قلم : ازلی

تعداد صفحات :۳۱۳

نظرات شما :

دیدگاه ها بسته شده اند.