دانلود رمان یک عشق لایتواهی (جلد دوم)

دانلود رمان یک عشق لایتواهی (جلد دوم)

دانلود رمان یک عشق لایتواهی (جلد دوم)

عشق لایتناهی جلد دوم در ادامه جلد اول رمان پلیسی و عاشقانه را عشق لایتناهی خواهید دید داستان به کجا خواهد رسید گاهی وقت ها باید گریخت … از تمامی اتفاقات اطراف … ازدست سرنوشت و بازی های وقت و بی وقتش .. و به گوشه ای از این جهان پناه برد


از متن رمان

… گوشه ای که دست هیچ احدی به ان نرسد … گاهی وقت ها باید فرار کرد ..

برای بقا … برای تجدید قوا … برای این که بتوانی برای مدتی زنده بمانی … و برای انتقام تجدید قوا کنی …

گاهی اوقات باید گریزی به گذشته و تمام اتفاقاتش زد ..

. بعضی وقت ها گریز به معنای شکست نیست ..

بلکه زمینه ای است برای پیروزی های بزرگ تر …

پس اکثر اوقات باید گریخت .. باید از همه کس و همه چیز فرار کرد و به نقطه ای سوت و کور پناه برد …

تا بلکه بتوان برای مدتی در تنهایی و خلوت خود باقی ماند … و برای پیروزی های اینده نقشه هایی ترسیم کرد …

پس من از گریز هیچ بیم و ابایی ندارم و گاهی اوقات برای انتقام .. برای خون خواهی …

برای جنگیدن فرار میکنم … و به گوشه ای پناه میبرم تا خود را برای فردا های بهتر اماده کنم …

( هیراد )

با عجله از عمارت شرقی زدم بیرون و به سمت عمارت غربی دویدم ..

صدای تیر اندازی تو تمام فضای اطراف طنین انداخته بود ..

پلیس ها کل باغ رو محاصره کرده بودند .. معلوم نیست که کدوم

اشغالی معامله امشب رو لو داده بود …

با احتیاط هر چه تمام تر دویدم لا به لای درخت ها .. اسلحه ام

رو از پشت کمرم در اوردم و نگاهی گذرا به اطراف انداختم ..

این قسمت از باغ کسی نبود .. بیشتر محافظ ها تو ضلع غربی بودند

و تعداد خیلی کمی تو عمارت شرقی بودند ..

با احتیاط از لابه لای درخت ها عبور کردم و خودمو رسوندم

دانلود رمان یک عشق لایتناهی جلد دوم

به در ورودی باغ که دیدم چهارتا سرباز قوی هیکل جلوش ایستادن و از ماشین ها محافظت میکنند …

پوزخندی زدم و سر نزدیک ترینشون رو نشانه رفتم و شلیک کردم

که خونش با شدت پاچید روی شیشه ماشین از صدای زمین افتادنش

سه تای دیگه شون برگشتن سمت من ..

پشت یکی از درخت ها سنگر گرفتم .. و مشغول تیر اندازی شدم ..

اون ها هم با عجله پشت ماشین ها سنگر گرفتند …

با احتیاط روی زمین زانو زدم و یه سنگ از روی زمین برداشتم ..

و با شدت به اون سمت سنگ فرش پرتاب کردم که با یکی از درخت ها برخورد کرد ..

از صدای برخوردش سه تا شون هم به اون سمت برگشتند ..

الان بهترین فرصت بود تا به درک واصلشون کنم ..

با احتیاط سرم رو خم کردم و باک ماشینی رو که پشتش سنگر گرفته بودند

نشانه گرفتم و شلیک کردم که ماشین درجا منفجر شد ..

از این بابت پوزخندی زدم و با عجله به سمت لاشه ماشین رفتم که داشت تو اتش میسوخت …

اسلحه ام رو گذاشتم پشت کمرم و کنار یکی از جنازه ها زانو زدم ..

اسلحه اش رو از زمین برداشتم .. کلاش بود ..

از شدت انفجار لباس های سرباز پاره شده بود و خشاب ها هم روی زمین افتاده بود

.. دوتا از خشاب هارو برداشتم و تیز از روی زمین بلند شدم ..

سراسیمه گوشیم رو در اوردم و شماره حیدر رو گرفتم که بلافاصله بعد از دو بوق جواب داد …

حیدر : بله قربان …

با صدای نخراشیده ای گفتم : اون طرف اوضاع چطوره ؟

حیدر : افتضاح.. ناکس ها بدرجور گرد و خاک کردن …

تا الان چقدر تلفات داشتیم ؟


نویسنده: ali

تعداد صفحات: 107

حجم فایل: 800 کیلوبایت

ژانر: معمایی، پلیسی، عاشقانه

نظرات شما :

دیدگاه ها بسته شده اند.