کتاب رمان چشمان تاریکی از دین کونتز ترجمه فارسی (فصل 20 اضافه شد)

توضیحات محصول

کتاب رمان چشمان تاریکی از دین کونتز ترجمه فارسی (فصل 20 اضافه شد)

چشمان تاریکی از دین کونتز (فصل اول)

نویسنده: دین کونتز

به اهتمام: سروش پورشهبازی و فوجی بوک

تعداد صفحات ترجمه شده کتاب: 149

تعداد صفحات کتاب زبان انگلیسی: 277

کل فصول رمان: 40 فصل

رمان در حال تکمیل شدن است. (فصل 20 اضافه شد).

توجه: بعد از خرید دانلود هر فصلی که اضافه شود رایگان است. کافیست از منوی سایت گزینه حساب>تاریخ خریدها را انتخاب کنید. در صفحه باز شده محصول خریده شده را انتخاب کنید تا به لیست فصل ها دسترسی پیدا کنید.

درباره رمان:

رمان «چشمان تاریکی» (The Eyes of Darkness) که در سال 1981 توسط «دین کونتز» – نویسنده امریکایی- نوشته شده، درباره یک ویروس مرگبار به نام «ووهان-400» است که به عنوان یک سلاح بیولوژیک مورد استفاده قرار می‌گیرد. البته شباهت ویروس جدید کرونا با آنچه در این رمان قدیمی درباره آن نوشته شده، تنها به خاستگاه آن که شهر «ووهان» چین است، محدود نمی‌شود. دین کونتز یکی از نویسندگان پرکار معاصر است که 105 رمان را به رشته تحریر درآورده و درمجموع، 450 میلیون نسخه از کتاب‌های او در سراسر جهان به فروش رفته است.

فصل اول رمان کامل

شش دقیقه پس از نیمه شب، بامداد سه شنبه، پس از تمرین آخر وقت نمایش جدیدش، تینا ایوانز در مسیر برگشت به خانه، پسرش دنی را در ماشینی غریبه دید. اما بیش از یک سال از مرگ دنی می گذشت. دو بلوک مانده به خانه، تینا به قصد خرید کمی شیر و یک قرص نان سبوس دار جلوی فروشگاه شبانه روزی، زیر نم نم باران و نور زرد لامپ معابر، کنار واگن شورلت که رنگ بژ آن سوسو می زد، نگه داشت. پسرکی روی صندلی سمت شاگرد نشسته بود و گویا منتظر کسی بود تا از فروشگاه باز گردد. تینا فقط می توانست نیم رخ صورتش را ببیند، اما این شناسایی دردناک نفسش را بن آورد.

دنی.

پسرک تقریبا دوازده سال داشت، همسن دنی. موهای سیاه پرپشت، بینی، چانه و گونه نسبتا ظریفش شبیه به دنی بود. اسم پسرش را زمزمه کرد، انگار کمی بلند حرف می‌زد، می ترسید این خیال دوست داشتنی محو شود.

غافل از اینکه به او خیره شده بود، پسرک دست در دهانش کرد و به آرامی بند انگشت شستش را گاز گرفت، درست مثل دنی؛ او هم یک سال یا کمی بیشتر قبل از مرگش این عادت را داشت. تینا سعی کرد این عادت را از سرش بیاندازد، اما موفق نبود. حال که پسرک را تماشا می کرد، شباهتش به دنی بیش از یک شباهت ظاهری صرف به نظر می‌آمد. ناگهان دهانش خشک و تلخ شد و قلبش لرزید. هنوز با نبود فقدان پسرش کنار نیامده بود، هیچ وقت هم نمی‌خواست و حتی سعی نکرد با آن کنار بیاید. با جذب شدن در شباهت پسرک و دنی، به راحتی می توانست تصور کند که هیچ فقدانی در کار نیست.

شاید… شاید پسرک همان دنی بود. چرا که نه؟ هر چه بیشتر به آن فکر می‌کرد، کمتر احمقانه به نظر می‌آمد. از همه مهمتر، هرگز جسد دنی را ندیده بود. پلیس و مامور کفن و دفن توصیه کرده بودند که بهتر است جسد پسرش را نبیند، بدنش به طرز فجیحی تکه پاره شده‌بود. با حالی تهوع انگیز و غم‌آلود پذیرفت و مراسم دفن دنی با تابوتی در بسته انجام شد. شاید موقعی که جسد پسرش را شناسایی می‌کردند، اشتباه کرده باشند. با همه این اوصاف، شاید دنی در آن تصادف نمرده باشد. شاید فقط زخمی خفیف روی سرش داشت، به قدری شدید که او دچار …. فراموشی شد. بله. فراموشی.

شاید از اتوبوس خراب بی‌اراده دور شده بود و مایل‌ها دورتر از محل تصادف پیدا شد، بدون هویت، ناتوان از اینکه به کسی بگوید که کیست و از کجا آمده است. این احتمال وجود داشت، نه؟ چنین داستانی را در فیلم‌ها دیده بود. البته. فراموشی. و اگر این طور بود، احتمالاً از یتیم‌خانه‌ای سر در آورده و زندگی جدیدی را شروع کرده‌باشد. و حالا که در واگن شورولت بژ رنگ نشسته بود، تقدیر یا هر چیز دیگری پسرش را برای او آورد_ پسرک متوجه نگاه خیره تینا شد و به سمتش برگشت. با چرخش صورت پسرک، نفسش بند آمد. هنگامی که از بین شیشه دو ماشین و به واسطه نور گوگردی به هم زل زده بودند، تینا احساس کرد که از میان دریای بیکرانی از فضا، زمان و سرنوست با هم ارتباط برقرار می‌کنند. اما به ناچار خیال‌پردازی‌هایش از هم پاشید، زیرا پسرک دنی نبود. نگاهش را از او برداشت، به دستانش نگریست که فرمان ماشین را چنان چنگ می‌زدند که دردشان گرفته بود.

«نعلتی».

از دست خودش عصبانی بود. فکر می‌کرد زنی سرسخت، لایق و منطقی بود که می‌توانست با هر اتفاقی در زندگی کنار بیاید، اما این خصوصیات با درماندگی مداوم در خصوص پذیرش مرگ دنی از بین رفتند. پس از شوک اولیه و بعد از مراسم تدفین، باید بر این ضربه روحی غلبه می‌کرد. به تدریج، روز به روز، هفته به هفته، با غم، با احساس گناه، با اشک و تلخی ولی محکم و مصمم دنی را فراموش کرد. در طی سال گذشته مدام در کارش پیشرفت می‌کرد، سخت کوشی را مانند مورفین می‌دانست؛ از آن برای تسکین دردهایش استفاده می‌کرد تا جراحتش کاملا التیام یابد.

اما از سوی دیگر، چند هفته پیش به شرایط وحشتناکی برگشته بود، وضعیتی که به محض دریافت خبر آن تصادف هم دچارش شده بود. انگار تینا به همان اندازه که نامعقول بودن، مصر و پا برجا بود. دوباره با این احساس آزار دهنده که فرزندش زنده است، تسخیر شد. زمان می‌بایست بین او و غم و اندوهش فاصله می‌انداخت، اما در عوض، گذر ایام او را در دور باطلی از غم و غصه رها کرده‌بود. پسرک داخل واگن اولین موردی نبود که او را به یاد دنی می‌انداخت؛ در این چند هفته پسر از دست رفته خود را در دیگر ماشین‌ها، در حیاط مدرسه‌ای که از کنارش می‌گذشت، در خیابان‌ها و در سینما دیده بود. گذشته از این، تینا با این رویای تکراری که دنی در آن زنده بود، بستوه آمده بود، حتی ساعت‌ها بعد از بیدار شدن نمی‌توانست با واقعیت روبرو شود. نیمی از وجودش او را متقاعد می‌کرد که خواب‌ها از پیش برگشتن دنی را به وی اطلاع می‌دادند، اینکه بطریقی زنده مانده و بزودی در یکی از این روزها به آغوشش برخواهد گشت.  تخیلاتی دوست داشتنی و شگفت آور، اما نمی‌توانست برای مدتی طولانی آنها را تحمل کند. گرچه همیشه در برابر حقیقت شوم مقاومت می‌کرد، اما هر بار به تدریج حقیقت خود را نشان می‌داد و هربار آن را شکست می‌داد، به اجبار می‌پذیرفت که این رویا پیش آگاهی نبود. با این وجود، می‌دانست که هرگاه آن رویاها را دوباره ببیند، امید جدیدی خواهد یافت، همانطور که قبلا بارها اتفاق افتاده بود.

اتفاق خوبی نبود.

خود را سرزنش می‌کرد.

به واگن شورلت نگاهی انداخت و متوجه شد که پسرک هنوز به او خیره بود. دوباره به دستان گره کرده‌اش نگاه کرد و قدرتی برای باز کردن دستانش از روی فرمان پیدا کرد.

غم و اندوه فرد را به جنون می‌رساند. این گفته را شنیده بود و باور داشت. اما قصد نداشت چنین اتفاقی برای او بیافتد. به اندازه کافی در مورد خودش سخت‌گیر بود تا به واقعیت برسد _ هر اندازه هم تلخ باشد. نمی‌توانست به خود اجازه دهد که امیدوار باشد.

با تمام وجود دنی را دوست داشت، اما او رفته بود. در تصادف اتوبوس به همراه چهارده پسر بچه دیگر تکه پاره شده بود. دنی تنها یکی از قربانیان این مصیبت بزرگ بود. طوری تکه پاره شده بود که قابل شناسایی نبود. مرده بود.

سرد.

متلاشی.

در تابوت.

زیر خاک.

برای همیشه.

لب زیرینش لرزید. می‌خواست گریه کند، باید گریه می‌کرد، اما چنین نکرد.

پسرک داخل شورولت دیگر علاقه‌ای برای نگاه کردن نداشت. دوباره به فروشگاه خیره شد، منتظر بود.

تینا از ماشین هندایش پیاده شد. شب سرمای دلپذیر و خشکی داشت. نفس عمیقی کشید و رفت داخل فروشگاه، هوای آنجا خیلی سرد بود تا استخوان اثر می‌کرد و روشنایی لامپ‌های مهتابی شدید بود؛ این فضای روشن و متروک خیال بافی را می‌پروراند. یک لیتر شیر بدون چربی و یک قرص نان سبوس‌دار خرید، نانی که برای افراد رژیمی نازک برش داده شده بود، طوری که مقدار مصرف هر بار آن تنها نیمی از کالری یک تکه نان معمولی را داشت. حالا دیگر رقاص نبود، پشت صحنه کار می‌کرد، قسمت تولید نمایش، اما از لحاظ فیزیکی و روانی فکر می‌کرد بهترین است، وقتی وزنش از زمانی که اجرا می‌کرد ذره‌ای بیشتر نشده بود.

پنج دقیقه بعد به خانه رسیده بود. خانه تک طبقه بود، در حد متوسط در محله‌ای آرام. درخت زیتون و ملالوکای قیطانی با وزش ملایم نسیم از سمت بیابان مجاوه، آهسته در جنب و جوش بودند. در آشپزخانه، دو تکه نان را داغ کرد. لایه نازکی از کره بادام زمینی روی آنها مالید، لیوان را با شیر بدون چربی پر کرد و پشت میز نشست.

نان توست با کره بادام زمینی یکی از غذاهای مورد علاقه دنی بود، حتی وقتی کودکی نوپا بود و مخصوصا در مورد آنچه که می‌خورد وسواس داشت. وقتی پسر بچه کوچکی بود به آن «کله بادومزینی» می‌گفت.

با چشمان بسته مشغول خوردن نان توست بود، تینا هنوز می‌توانست او را ببیند – سه ساله بود، کره بادام زمینی دور لب‌ها و گونه‌هایش را پوشانده بود _ با نیش باز می‌گفت، بازم کله بادومزینی می خوام، لطفا.

سراسیمه چشمانش را باز کرد چون تصورش خیلی واضح بود، کمتر شبیه به خاطره و بیشتر تصور و خیال بود. دیگر نمی‌خواست چنان وضوحی را بیاد بیاورد.

اما دیر شده بود. قلبش در سینه حبس شده بود، دوباره لب زیرینش شروع به لرزیدن کرد و سرش را روی میز گذاشت. گریست.

…..

آن شب تینا باز خواب دید که دنی زنده است. به نحوی. جایی. زنده. و دنی به او نیاز داشت.

در این خواب، دنی روی لبه دره‌ای عمیق ایستاده بود و تینا آن طرف دره، مقابلش، به دریایی بیکران بین‌شان می‌نگریست. او را صدا می‌زد. تنها بود و می‌ترسید. تینا درمانده بود که نمی‌توانست راهی برای رسیدن به او پیدا کند. در همین گیرودار، آسمان درآن‌واحد تاریکتر شد، توده ابرهای طوفان‌دار، مانند مشت گرده کرده غول‌ آسمانی آخرین نورهای روز را چلاند.

گریه‌های دنی و پاسخ تینا به فریادهای مصرانه و مایوسانه تبدیل می‌شدند، زیرا می‌دانستند که قبل از فرا رسیدن شب باید به هم برسند یا برای همیشه همدیگر را از دست می‌دهند؛ گویا در شب پیش رو چیزی منتظر دنی بود، چیزی ترسناک که اگر پس از تاریکی تنها می‌ماند، او را می‌ربود. ناگهان آسمان با صاعقه‌ای از هم شکافت، سپس با صدای مهیب رعدی همراه بود و شب در تاریکی عمیق‌تر، سیاهی بی انتها و مطلق از هم پاشید.

تینا ایوانز از خواب پرید و روی تخت نشست، یقین داشت که صدایی در خانه شنید. این صدا صرفا صدای رعدی نبود که در خواب دید. صدا را زمانی شنید که بیدار بود، صدایی حقیقی، نه یک تصور و خیال. گوش‌هایش را تیز کرد، آماده بود تا پتو را کنار زده و از تخت بیرون بپرد. سکوت حکمفرما شد.

رفته رفته شک و تردید بر او چیره شد. کمی بعد بی قرار شد. اولین شبی نبود که به اشتباه مجاب می‌شد که مزاحمی در خانه پرسه می‌زند. در طی دو هفته گذشته، چهار پنج بار هفت‌تیر را از کشو برداشته و همه جا را وارسی کرده بود، اتاق به اتاق، اما کسی را پیدا نکرده بود. اخیراً تحت فشار بود، هم در زندگی شخصی و هم کاری. شاید چیزی که امشب شنید همان صدای رعدی بود که در خواب دید.

چند دقیقه‌ای با حالت گارد گرفته در جایش ماند، اما شبی بسیار آرام بود که در نهایت باید می‌پذیرفت که تنها است. هنگامی که تپش قلبش کند شد، برگشت و روی بالش آرام گرفت. هر بار که این اتفاق می‌افتاد آرزو می‌کرد که ای کاش او و مایکل هنوز با هم بودند. چشمانش را بست و تصور کرد کنار او دراز کشیده، در تاریکی به او می‌رسید، دست می‌کشید، لمسش می‌کرد، به سمتش جابجا می‌شد و به آغوشش پناه می‌برد. مایکل به او آسایش و اطمینان می‌بخشید و دوباره خوابش می‌برد.

البته اگر او و مایکل در این لحظات با هم روی تخت خوابیده بودند، اصلا شبیه به رابطه‌ای عاشقانه نخواهد بود. آن‌ها به هم عشق نمی ورزیدند. بلکه با هم بحث می‌کردند. مایکل در برابر عواطف تینا مقاومت می‌کرد، با راه انداختن دعوا از او فاصله می‌گرفت. او دعوا را با مسائلی پیش‌و‌پا افتاده شروع می‌کرد و تینا را تحریک می‌کرد تا مشاجره به یک جنگ زناشویی تبدیل شود. ماه‌های آخر زندگی مشترکشان این گونه سپری شد. دشمنی و کینه در وجودش غلیان می‌کرد، همیشه به دنبال بهانه‌ای بود تا خشمش را روی تینا خالی کند.

از آنجا که تینا عاشق مایکل بود، با از هم پاشیدگی رابطه شان، صدمه دید و دچار افسردگی شد. البته، در نهایت قطع این ارتباط او را تسلی داد.

در یک سال هم همسر و هم فرزندش را از دست داده بود، ابتدا شوهرش و بعد پسرش؛ پسر را به گور و شوهر را به باد تغییرات سپرد. در مدت دوازده سال زندگی زناشویی، تینا نسبت به روز عروسیشان شخصی پیچیده‌ و متفاوت شده بود، اما مایکل ابداً تغییر نکرده بود- و زنی را دوست نداشت که تینا شبیه‌ش شده بود. مانند دو عاشق شروع کردند، تمام جزئیات زندگیشان را با هم سهیم می‌شدند _ پیروزی و شکست، خوشی‌ها و ناخوشی‌ها _ اما وقتی به طلاق ختم شد، مانند دو غریبه شدند.  گرچه مایکل هنوز هم در آن شهر زندگی می‌کرد و کمتر از یک مایل با او فاصله داشت، از جهاتی به اندازه دنی برای او دور و دست نیافتنی بود.

با سرافکندگی آهی کشید و چشمانش را باز کرد.

حال دیگر خوابش نمی‌آمد، اما می‌دانست که باید بیشتر استراحت کند. صبح هنگام باید هوشیار و سرزنده می‌بود.

فردای آن روز یکی از مهمترین روز‌های زندگی‌اش بود: 30 دسامبر. سال‌های قبل این تاریخی معنی خاصی برایش نداشت. اما خوب یا بد، 30 دسامبر امسال، همچون لولای دری بود که تمام آینده‌اش روی آن می‌چرخید.

پانزده سال، از وقتی هجده سالش شد، دو سال قبل از ازدواج با مایکل، تینا ایوانز در لاس‌وگاس هم کار می‌کرد و هم زندگی. حرفه خود را به عنوان رقاص– نه به عنوان زنی رقاص در یک گروه بلکه یک رقاص واقعی- در لیدو پاریس، صحنه نمایشی عظیم در هتل استاردوس شروع کرد.  لیدو یکی از محصولات مجلل و افراط گرایانه‌ای بود که هیچ جای دنیا یافت نمی‌شد، مگر در لاس‌وگاس، تنها در لاس‌وگاس بود که یک نمایش چند میلیون دلاری سال به سال بر روی صحنه می‌رفت، بدون کمترین نگرانی در خصوص سود مالی؛ چنین مبالغ هنگفتی برای مجموعه‌ها و لباس‌های پرکار، هنرپیشه‌ها و کارکنان بی‌شمار صرف شده بود که معمولاً مدیریت هتل را خرسند می‌کرد، حتی اگر برنامه تولیدی صرفاً با فروش بلیط و نوشیدنی ورشکسته می‌شد. از همه اینها گذشته، نمایش به همان اندازه که خارق العاده بود، فقط یک مشوق بود، یک جاذب، تنها هدفش این بود که هر شب چند هزار نفر را به هتل بکشاند. برای رفتن به سالن نمایش و برگشتن از آن، جمعیت مجبور بود کلی میز بازی و قمار، چرخ‌های بخت‌آزمایی و صفی از ماشین های سکه‌ای زرق و برق دار را پشت سر بگذارند و از همین جا بود که سود حاصل می‌شد. تینا از رقص در لیدو لذت می‌برد و دو سال و نیم در آنجا ماند تا اینکه متوجه شد باردار است. برای بارداری و زایمان دنی مرخصی گرفت، سپس چند ماه اول زندگی را بی وقفه با نوزادش سپری کرد. وقتی دنی شش ماهه شد، تینا برای برگشتن به فرم قبلی آموزش دید و پس از سه ماه تمرین سخت در گروه رقص نمایش جدید وگاس به جایگاهش دست یافت. طوری مدیریت می‌کرد که هم رقاصی عالی باشد و هم مادری نمونه، گرچه همیشه کار آسانی نبود؛ عاشق دنی بود، از کار خود لذت می‌برد و با موفقیت از پس این دو وظیفه برآمد.

با این حال، پنج سال پیش در تولد بیست و هشت سالگی، پی برد که خوش شانس بود که توانست ده سال جایگاه خود را به عنوان رقاص نمایش حفظ کند و تصمیم گرفت تا ظرفیت‌های دیگری را در حرفه خود بپروراند تا از محو شدن در سن سی و هشت سالگی جلوگیری کند. موقعیت یک طراح رقص را در یک جُنگ شادی پیش و پا افتاده برعهده گرفت، در سالن لابی هتلی که تقلیدی کم ارزش از سالن لیدوی چند میلیون دلاری بود و در نهایت مسئولیت طراحی لباس را هم پذیرفت. از آن به بعد، در یک سری موقعیت‌های مشابه در سالن‌های بزرگتر ترقی کرد، تا اینکه در این پیشرفت‌ها به سالن نمایش کوچکی رسید؛ سالنی که ظرفیت چهارصد- پانصد تماشاچی در یک هتل درجه دو با بودجه‌ای محدود برای نمایش داشت. در این زمان یک جنگ شادی را کارگردانی، سپس جُنگ دیگری را کارگردانی و تولید کرد. با سعی و کوشش در جوار وگاس، دنیای سرگرمی‌های در هم تنیده، به نامی قابل احترام تبدیل شد و اعتقاد داشت در آستانه موفقیتی شگرف قرار دارد.

تقریباً یک سال پیش، اندکی پس از مرگ دنی، کارگردانی و همکاری مشترک در یک تولید هنری عظیم ده میلیون دلاری به تینا پیشنهاد شد، تا آن را در سالن اصلی نمایش در گلدن پیرامید با ظرفیت دو هزار صندلی، یکی از بزرگترین و مجلل‌ترین هتل‌های مجموعه استریپ اجرا کنند. در ابتدا ناحقی بزرگی به نظر می‌رسید که چنین فرصتی معرکه‌ای سر راهش قرار گرفت، درست قبل از این که حتی به او فرصت سوگواری پسرش را بدهد، گویی سرنوشت آنقدر سطحی و بی‌احساس بود که فکر می‌کرد می‌تواند کفه‌های ترازو را متعادل سازد و مرگ دنی را صرفاً با ارائه فرصتی در شغل رویایی‌اش جبران کند. گرچه او غمگین و افسرده بود، با اینکه- یا شاید به این دلیل که – کاملاً احساس پوچ و بی فایدگی می‌کرد، کار را پذیرفت.

 عنوان نمایش جدید مجیک[1] بود! زیرا تنوع نمایش‌هایی که بین تعداد زیادی رقص وجود دارد، همگی ساحرانه بودند و تعداد تولیدات به خودی خود جلوه‌های ویژه پرکار و مفصل را نمایان می‌ساخت و اینکه حول مضامین ماورایی ساخته شد. املای نیرنگ بازانه عنوان نمایش ایده تینا نبود، اما مابقی برنامه عمدتاً خلاقیت‌های خودش بود و آنچه از کار در آمده بود، او را خوشنود ‌می‌ساخت. خیلی هم خسته‌اش کرده‌بود. با آشفتگی در روزهای کاری، گاه دوازده و گاه چهارده ساعت، بدون تعطیلی و تعطیلات آخر هفته معدود، سال سپری شد.

([1] Magyck با املای ساده Magic: عنوان رمانی فانتزی)

با این حال، حتی با وجود کار پر مشغله مجیک! بزحمت با مرگ دنی کنار آمد.

ماه پیش، برای اولین بار به این فکر می‌کرد که سرانجام باید بر این غم و اندوه غلبه کند. قادر بود به پسرش فکر کند، بدون اینکه اشکی بریزد،‌ بر سر مزارش برود بدون اینکه بر غم و اندوهش چیره شود. با این حساب، عقلاً حس خوبی داشت، حتی تا حدی شاد بود. هرگز فراموشش نکرد، پسر بچه شیرینی که بخش اعظمی از وجودش بود، اما باید زندگی خود را با جای خالی که برایش به جا گذاشته بود، ادامه می‌داد. زخم به شدت دردناک بود، اما التیام یافت. این چیزی بود که یک ماه پیش فکر می‌کرد. طی یکی دو هفته پس از پذیرش کار پیشرفت داشت. اما خواب جدیدش شروع شد، این بار بسیار بدتر از خوابی بود که بلافاصله بعد از مرگ دنی به سراغش آمده بود.

شاید اضطرابش ناشی از واکنش عمومی به نمایش مجیک! بود که باعث شد اضطراب بالایی که به خاطر مرگ دنی داشت، احیا شود. کمتر از هفده ساعت دیگر _ ساعت 8:00 غروب 30 دسامبر، هتل گلدن پیرامید نخستین نمایش ویژه مجیک! را برای مدعوین و افراد برجسته نشان می‌دهد و شب بعد، شب عید سال نو برای عموم بازگشایی خواهد شد. اگر واکنش مخاطبان به اندازه‌ای قوی و مثبت می‌بود که تینا انتظار داشت، آینده مالی وی تضمین می‌شد، زیرا قراردادش دو و نیم درصد از کل پنج میلیون دلار دریافتی اول، منهای فروش مشروبات الکلی بود. اگر نمایش مجیک! به قدری موفقیت کسب می‌کرد که سالن نمایش را برای چهار یا پنج سال در اختیار می‌گرفت، همانطور که گاهی برای نمایش‌های موفق وکاس روی داده بود، در پایان اجرا او به یک میلیونر تبدیل می‌شد. البته اگر نمایش شکست می‌خورد و نمی‌توانست مخاطب را جذب خود کند، دوباره باید راه آمده را برمی‌گشت و در سالن کوچک لابی هتل کار می‌کرد. حرفه نمایش در هر شکل و فرمی، تجارتی بی رحم بود.

برای رنج بردن از حملات عصبی دلیل خوبی داشت.  ترس وسواسی او از مزاحمان در خانه، خواب‌های ناخوشایند او درباره دنی، اندوه تازه شده _ همه اینها ممکن است از نگرانی او در مورد نمایش مجیک نشأت گرفته باشد. در این صورت، به محض آشکار شدن سرنوشت این نمایش، علائم عصبی او از بین می‌رفت. فقط باید چند روز دیگر دوام می‌آورد و آرامش نسبی که به دنبال آن خواهد داشت، ممکن بود به بهبودی ختم شود.

در این حین، قطعاً باید به اندازه کافی می‌خوابید. ساعت ده صبح قرار بود با دو نفر از عوامل هماهنگ کننده فروش بلیط ملاقات کند، افرادی که قصد داشتند در طول سه ماه اول اجرای مجیک، هشت هزار بلیط را رزرو کنند. پس از آن ساعت یک کل کارکنان و هنرپیشه‌ها برای آخرین تمرین نمایش، با لباس کامل جمع خواهند شد. بالش را تکانی داد، لحاف را دوباره مرتب کرد و در لباس شب کوتاهی که با آن می‌خوابید، فرو رفت. سعی کرد با بستن چشمانش و تجسم شبی آرام در تلاطم ساحل نقره‌ای، آرامش یابد.

تلپ تلپ!

از جا بلند شد و نشست.

جسمی در قسمت دیگری از ساختمان افتاد. باید شیء بزرگی باشد، با اینکه دیوار‌های میانی بلندی صدایش را کم کرده بودند، به اندازه کافی بلند بود تا او را بیدار کند. هرچه که بود ….. به سادگی نمی‌افتاد. آن را انداخته بودند. اشیاء سنگین که خود به خود در اتاقی خالی نمی‌افتند.

سرش را کج کرد تا به دقت گوش کند. صدایی دیگر و کوتاه‌تر از اولی شنید. طولی نکشید که تینا منبع صدا را شناسایی کرد، اما مرموز بود. این بار تصور نمی‌کرد که تهدیدی وجود داشته باشد. در واقع کسی در خانه بود.

 در حالی که در رختخواب نشسته بود، لامپ را روشن کرد. کشو میز کنار تخت را باز کرد. هفت‌تیر پر بود. از ضامن خارج کرد.

لحظه‌ای گوش‌هایش را تیز کرد.

 در سکوت شکننده آن شب متروک، تصور کرد که انگار یک مزاحم هم گوش ایستاده و به او گوش ‌می‌د‌هد.

از تخت پایین آمد و صندل‌هایش را پوشید. با دست راستش هفت‌تیر را برداشت، به آرامی سمت در اتاق رفت.

در این فکر بود که به پلیس زنگ بزند، اما از این می‌ترسید که کار احمقانه ای بکند. اگر پلیس با چراغ‌های چشمک زن و آژیر کشان بیاید و کسی را پیدا نکند چه؟

اگر شهادت می‌داد که تصور می‌کرد در دو هفته گذشته صدای دزد یا مزاحمی را در خانه می‌شنید، قطعا پلیس به این نتیجه می‌رسید که مدت‌ها پیش دچار آشفتگی ذهنی شده است. آنقدر مغرور بود که نمی‌توانست این فکر را تحمل کند که دو پلیس نره‌خر او را روانی بخوانند، نیش‌خند بزنند و کمی بعد سر خوردن کیک و قهوه برایش جوک بسازند. باید به تنهایی خانه را می‌گشت.

هفت‌تیر را به طرف سقف نشانه رفت، فشنگ بالا آمد و آماده شلیک شد. نفس عمیقی کشید، قفل در اتاق خواب را باز کرد و به آرامی وارد هال شد.

تینا کل خانه را وارسی کرد، به استثنای اتاق قدیمی دنی، اما از سارق یا مزاحم خبری نبود. ترجیح می‌د‌اد كسی را پیدا كند كه در آشپزخانه پنهان شده یا در كمد چپیده، نه اینکه بالاخره به اجبار وارد آن اتاق شود. اتاقی که به نظر می‌آمد غم و اندوه مانند مستاجری در آن سکونت دارند. اکنون دیگر چاره‌ای نداشت.

کمی بیش از یک سال قبل از مرگش، دنی در انتهای آن خانه کوچک روبروی اتاق خواب اصلی می‌خوابید، در اتاقی که زمانی متروک و نامرتب بود. زمان زیادی از تولد نه سالگی‌اش نگذشته بود که دنی جا و حریم خصوصی بیشتری تقاضا کرد، بیشتر از اتاقک ربعی که در آن بود. مایکل و تینا کمک کردند تا وسایلش را به آن اتاق متروک منتقل کند، سپس نیمکت، صندلی، میز عسلی و تلوزیون را از آنجا به اتاقک ربعی آوردند، جایی که دنی قبلاً آنجا می‌خوابید.

آنجا بود که تینا یقین پیدا کرد دنی متوجه مشاجره او و مایکل در اتاق خواب شده بود. اتاقک ربعی که دنی در آن می‌خوابید در جوار اتاق خواب تینا و مایکل بود و از آنجا که می‌خواست به اتاق متروک برود، معلوم می‌کرد که نمی‌‌خواست جر و بحث آنها را بشنود. او و مایکل در آن زمان چندان با صدای بلند بحث نمی‌کردند، مشاجره‌ آنها با صدای عادی بود، حتی گاهی پچ‌پچ می‌کردند. پس احتمالاً دنی به اندازه کافی صدای آنها را شنیده بود که پی‌ببرد والدینش با هم مشکل دارند.

متاثر از این که پسرش متوجه این مسئله شده بود، کلمه‌ای در این باره به او نگفت؛ هیچ توضیح و حتی هیچ اطمینان خاطری به او نداد. از طرفی نمی‌دانست که چه چیزی را می‌تواند به او بگوید. مسلماً نمی‌توانست ارزیابی‌های خودش از شرایط را با او در میان بگذارد: دنی، عزیزم، نگران حرفهایی نباش که از پشت دیوار شنیدی. پدرت از یک بحران هویت رنج می‌برد. تازگی‌ها مثل احمق‌ها رفتار می‌کند، اما این رفتارها زود گذرند. از طرف دیگر، دلیل اینکه تلاش نمی‌کرد تا مشکل بین خودش و مایکل را برای دنی توضیح دهد، این بود که خیال می‌کرد کدورت بین آنها موقتی است. عاشق همسرش بود و یقین داشت که قدرت پاک عشقش رنگ و لعاب ازوداجشان را بازمی‌گرداند. شش ماه بعد او و مایکل از هم جدا شدند و پس از پنج ماه متارکه، رسماً طلاق گرفتند.

آنگاه مضطرب از تمام کردن جستجوی سارق _ کسی که در ابتدا مانند همه سارقان خیالی دیگری بود که آن شب‌ها در کمینش بودند­ _ در اتاق دنی را باز کرد. لامپ‌ها را روشن کرد و داخل شد.

کسی نبود.

توجه: بعد از خرید دانلود هر فصلی که اضافه شود رایگان است. کافیست از منوی سایت گزینه حساب>تاریخ خریدها را انتخاب کنید. در صفحه باز شده محصول خریده شده را انتخاب کنید تا به لیست فصل ها دسترسی پیدا کنید.

….

فصل دوم:

…..

30,000 تومان – خرید

نظرات شما :

5 دیدگاه برای “کتاب رمان چشمان تاریکی از دین کونتز ترجمه فارسی (فصل 20 اضافه شد)

  1. Shakila گفت:

    فصل های بعدی رو کی میذارید؟

    • سعی میکنیم هر هفته 5 الی 6 فصل رو ترجمه کنیم و در سایت قرار بدیم.
      یادآور میشم که با یکبار خرید شما به صورت رایگان تا 40 فصل بعد رو میتونید دانلود کنید.
      کافیه به حساب کاربری خودتون وارد بشید و از منوی سایت قسمت تاریخ خرید ها و بعد مشاهده جزییات خرید ادامه فصل ها رو رایگان دانلود کنید.

  2. ندا گفت:

    سلام و خسته نباشید میگم بهتون واقعا ترجمه خوبی بود. بی صبرانه منتظر فصل های بعدی رمان هستم

  3. سیروس موساوی زادگان گفت:

    با عرض سلام
    با توجه به اینکه ترجمه کتاب چشمهای تاریکی را خریداری نموده ام . فصل ۱۹ را از سایت نمیتوانم دانلود کنم . لطفا راهنمایی فرمایید .
    با تشکر

:: ارسال نظر